poem |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
افسانۀ آرش، نژاد برتر، هجوم چنگیز، جنگ سرد
ارابه تاریخ به پیش می راند
هیچ چیز برنمی گردد
نه سواران فاتح
نه طراوت شمدانی خاطرات بچگی.
نه!
هیچ چیز.
اخلاق، جنون سکس و ژنتیک، تنازع بقاء
هیاهوی تماشاگران
و سکوهای خالی.
نه!
این حفرۀ عظیمِ وجود را
هیچ چیز پر نخواهد کرد
حتی خدا.
۱۳۸۱
تی کا
| لینک | دوشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٦ - tika |
احمد شاملو (2)
از دستهای گرم ِ تو
کودکان ِ توامان آغوش ِ خویش
سخن ها می توانم گفت
غم ِ نان اگر بگذارد.
*
نغمه در نغمه درافکنده
ای مسیح ِ مادر، ای خورشید!
از مهربانی ِ بی دریغ ِ جان ات
با چنگ ِ تمامی ناپذیر ِ تو سرودها می توانم کرد
غم ِ نان اگر بگذارد.
*
رنگ ها در رنگ ها دویده،
از رنگین کمان ِ بهاری ِ تو
که سراپرده در این باغ ِ خزان رسیده برافراشته است
نقش ها می توانم زد
غم ِ نان اگر بگذارد.
*
چشمه ساری در دل و
آبشاری در کف،
آفتابی در نگاه و
فرشته ای در پیراهن،
از انسانی که تویی
قصه ها می توانم کرد
غم ِ نان اگر بگذارد.
غزلی در نتوانستن
آیدا: درخت و خنجر و خاطره
| لینک | جمعه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٦ - tika |
ناظم حکمت (۲)
چشمان بانوی من
چشمان بانوی من به رنگ میشی است
با امواجی سبز در درونشان
چون رگه های سبز بر طلا
یاران! چگونه است این
در این نُه سال
بی آنکه دستم به دست او بخورد
من در اینجا پیر می شوم
او در آنجا.
محبوب من،
که گردن بلورینت چین می خورد
ما هرگز پیر نخواهیم شد
زیرا که پیری
یعنی جز به خود به کسی دل نبستن.
ناظم حکمت
ترجمه:احمد پوری
| لینک | یکشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٦ - tika |
خسته ام:
از زالو و نازایی و نزاری ها
گلِ زردم من!
گرگ و گندم و گیاه خوارها
گیلاس بارانم!
چروک و چرک و سیاهی ها
چلچله بهارانم!
جهان و جهنم و جامه دان ها
جیر جیرِ جیرجیرکِ جالیزهایم!
استحضاء و استعمال و استمناء ها
استفالِ حافظ ام کو؟!
*
در این غلغله ی دود و روغن
در میان این همه گلِ مصنوعی و
دوستت دارم های دروغین
او
همیشه گل بود
گلِ سرخ
گلِ میخک
گلِ مریم
گلِ یاس.
بیا سادگیِ زندگی را دریابیم
با یک بوسه ی عمیق
با یک هم آغوشیِ بی سیاست
با یک نگاهِ ساده ی بی تفکر!
در زمانه ای
که فرشته ی مرگ بی حیاتر از همیشه چشم به عصمت باران دارد.
دلم برای شمدانی هایم تنگ شده است.
24فروردین86
تی کا
| لینک | سهشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٦ - tika |
من
ونسان ِ قلب به دست
دیگر در میانِ کدامین مزرعه ی آفتابگردان
رویایت را بگردانم؟
در کنار ِ کدامین رودخانه
کدامین دره
کدامین کافه
ابراز ِ عشق ِ بی سیاستم را
نقاشی کنم؟
بوم های رنگ نشده
سه پایه بر دوش
دشتی از نرگس های زرد
ستاره هایی در شب
دنده های محقرِ یک سگ
گوش ِ بریده
حفره های خالی
و
ضجه های تنهایی.
تی کا
خرداد 86
| لینک | شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٦ - tika |
برای کودکانِ بم
ساعتِ پنجِ صبح
زمین از خستگی خمیازه کشید
آوار
و مصیبت.
ساقه های ظریفش را تلویزیونِ چهارده اینچِ خانه ی گلی شان خُرد کرد،
و با توپِ پلاستیکی در بغل
مرد.
ساعتِ پنجِ صبح
از رحمِ مادر بیرون آمد، گریه کرد
و در ساعتِ پنجِ صبح
بی گریه
با مادر به زمینِ مادر برگشت!
پسرک پیرهنِ بارسلونا تنش بود.
تی کا
| لینک | یکشنبه ٩ دی ،۱۳۸٦ - tika |
برای همه ی مردمی که مثل مردم افغانستان هیچ وقت فرصت نشستن و نگریستن نداشتند:
خون وكشتار
زاد و ولد
بمب و موشك
ويراني.
نشئگي ناس و شيره
دستاويزِ مذهب دست درازيِ جنسي به بودا دربه دري.
پستانها بي شير
نوزادان گرسنه
لبانِ كودكان پژمرد.
بر صورتش ديگرگلِ سرخي نمي رويد،
خشخاش هاي دامنش ديگر نمي رقصند.
فرزندانِ لادن مي رويند،
برجها با تركه و شمشير
درسِ آزادي وتمدن مي دهند،
و خدا را
در ميدان هاي شهر سنگسار مي كنند.
*
خونبهاي كبوترها را
موهاي سفيد مادران را
سيلي هاي روباه بر صورت ماه را
برق ستاره هاي حلبي بر سينه ي آلوده دامنان را
چين هاي به جا مانده بر پيشاني خورشيد را
خواب هاي آشفته ي مرغابي هاي هيرمند را
همه و همه را به هيچ انگاشته ايم،
اما تاوانِ لحظه هاي بر باد رفته ي اين نسلِ خاكسترنشين را كه خواهد پرداخت؟
تی کا
۲۱/۷/۸۰
دربه دري.
پستانها بي شير
نوزادان گرسنه
لبانِ كودكان پژمرد.
بر صورتش ديگرگلِ سرخي نمي رويد،
خشخاش هاي دامنش ديگر نمي رقصند.
فرزندانِ لادن مي رويند،
برجها با تركه و شمشير
درسِ آزادي وتمدن مي دهند،
و خدا را
در ميدان هاي شهر سنگسار مي كنند.
*
خونبهاي كبوترها را
موهاي سفيد مادران را
سيلي هاي روباه بر صورت ماه را
برق ستاره هاي حلبي بر سينه ي آلوده دامنان را
چين هاي به جا مانده بر پيشاني خورشيد را
خواب هاي آشفته ي مرغابي هاي هيرمند را
همه و همه را به هيچ انگاشته ايم،
اما تاوانِ لحظه هاي بر باد رفته ي اين نسلِ خاكسترنشين را كه خواهد پرداخت؟
تی کا
۲۱/۷/۸۰
| لینک | دوشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٦ - tika |
گرفتار دستان برزخ
تشنۀ شررهای آتش دوزخ
بی باور نهرها و خربوته های فردوس
این من ام
مردی تنها!
صدای پنجه های گرگ بر در
لاشخورهای پر حوصله، منتظر بر بام
منِ خسته در کلبه ای نمور و سرد
و نگاهی خیره به تصویر چشمانت در آینۀ بالای جاکفشی.
تو هم رفتی !
من
و خاطرۀ عشقی که در آستانۀ لبهایمان
برای بوسۀ پنجم یخ زد.
18/3/81
تی کا
| لینک | شنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٦ - tika |
از احمد شاملو (۱)
۰
قناری گفت: - کُره ی ما
کُره ی قفس ها با میله های زرین و چینه دانِ چینی.
ماهی ِ سرخ ِ سفره ی هفت سین اش به محیطی
تعبیر کرد
که هر بهار
متبلور می شود.
۰
کرکس گفت: - سیاره ی من
سیاره ی بی هم تایی که در آن
مرگ
مائده می آفریند.
۰
کوسه گفت: - زمین
سفره ی برکت خیز ِ اقیانوس ها.
۰
انسان سخنی نگفت
تنها او بود که جامه به تن داشت
و آستین اش از اشک تَر بود.
احمد شاملو - در آستانه
| لینک | چهارشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٦ - tika |
Andrei Tarkovsky: (2)
شاعر بزرگ سینما، مصلح و عاشقی وفادار به ادبیات.
الکساندر در قسمتی از فیلم به ماریا (مستخدمه اش ) می گه:

"مدت ها پیش از ازدواج، پیش از خریدن خانه، گاهی به دیدن ِ مادرم به بیرون شهر می رفتم. آن روزها هنوز زنده بود. خانه اش – که بسیار کوچک بود – توی یک باغ بود. باغی که بزرگ نبود، و حسابی از علف پوشیده بود، با گیاهانی وحشی که دانه بسته بودند. سال ها بود هیچ کسی مداوم به آن باغ نرسیده بود. حتی شک دارم که داخلش قدم گذاشته بود. بعد مادر سخت مریض شد و کم تر از خانه اش بیرون می آمد. اما این باغ ِ متروک زیبایی ِ خاص خودش را داشت! حالا می فهمم چرا. وقتی هوا خوب بود، مادرم عادت داشت کنار پنجره بنشیند و به باغ نگاه کند. کنار پنجره صندلی مخصوصی داشت. و یک بار به سرم زد که به همه چیز آنجا سر و سامانی بدهم – منظورم باغ است. چمن ها را زدم، علف های هرز را کندم ، درخت ها را هرس کردم و در کل چیزی ساختم به سلبقه ی خودم، با دست های خودم، تا مادرم را خوشحال کنم ... دو هفته تمام بریدم، زدم، هرس کردم، کندم، هیمه کردم، اره کردم، از نو ساختم... واقعاً بدون وقفه ای برای استراحت. تلاش کردم تا در کم ترین زمان به همه چیز شکلی ببخشم. حال مادر وخیم تر می شد. زمین گیر شده بود و من دلم می خواست بتواند روی صندلی اش بنشیند و باغ جدیدش را ببیند. خلاصه کنم، سرآخر وقتی همه ی کار را انجام دادم کارم تمام شد، رفتم داخل، حمام کردم، زیرجامه هایی تمیز پوشیدم، کت نو – حتی کراوات. نشستم روی صندلی اش تا همه چیز را همان جور ببینم که او می توانست ببیند. از پنجره بیرون را نگاه کردم، آماده برای لذت بردن و دیدن – چه منظره ای! حتی نمی توانم آنرا توصیف کنم، که همه چیز چطور شده بود؟ آنهمه زیبایی طبیعت... همه نابود شده بود... همه جا ردپای خشونت بود... یادم هست زمانی خواهرم کوچک بود، رفت سلمانی و داد مو هایش را کوتاه کردند. می دانی، آن زمان مد بود. موهای فوق العاده زیبایی داشت، طلایی مثل گودیوا... اما وقتی خوش و خندان برگشت پدرم یک نگاه به او انداخت و زد زیر ِ گریه... آنچه که من با آن باغ کردم، بی شباهت به این نبود... "
| لینک | سهشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٦ - tika |

